خرید بک لینک
بت پرستم نکن اینگونه به سیمای خودت..!! ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌بت پرستم نکن اینگونه به سیمای خودتقبله را کج نکنی بر رخ زیبای خودتسجده گاهم تویی و قبله ی سیار منیجهت قبله نما ، چهره ی دیبای خودتمثل انجیلی و توراتی و وحی آمده ایشده ای مذهب من با دم گیرای خودتساحری یا که فرستاده ای از سمت خدامی کنی معجزه با دست مسیحای خودتمریمی، روح خدا در نفست مشهود استمی کشانی تو مرا سمت کلیسای خودتگر بگویم تو خدا هستی و من بنده ی توعین کفراست و شدم کافر و شیدای خودتکافرم یا که

برچسب: نویسنده: هلیا صمیمی تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 20:42

نمیدانی دلم بی تو، چه سودا می کند هرشب..!! دلم چشمان مستت را تمنّا می کند هرشب..نگاه آتشینت را تقاضا می کند هرشب..چه سرّی زیر سر دارد نگاه سبز مستت؟ ها؟!که رؤیایت مرا بدجور احیا می کند هرشب..تو ای ماهِ شبانِ سردِ دلتنگی، نگاهم کنبه مدّ عشق، دل در سینه غوغا می کند هرشب..به یک ناز از من و صدها نیازم رد شدی امّاعزیزم ناز ،چشمت را فریبا می کند هرشب..دو چشمم منتظر بر ره،سواری نیست،یاری نیستتو رفتیّ و نبودت را تماشا می کند هرشب..قسم بر غم که دوری درد دارد، درد!! میفهمی؟بساط گریه را دردت مهیّا می ک

برچسب: نویسنده: هلیا صمیمی تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 20:42

دیگر برای دوستت دارم کمی دیر است..!! دیگر برای دوستت دارم کمی دیر استگفتی کسی را دوست میداری ، دلت گیر استحرفی نمی ماند برای من که می دانموصل و جدایی ها همیشه دست تقدیر استهرگز نمی خواهم دلیل غصه ات باشداشکی که از چشمان من هر دم سرازیر استحق می دهم وقتی نمی خواهی بمانی تومعشوقه که بیش از یکی شد دست و پاگیر استدل می کنم من نیز اما شک ندارم کهکابوس های تلخ من در حال تعبیر استای کاش می گفتی که قدری... نه نمی خواهددیگر برای دوستت دارم کمی دیر است نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور ۱۴۰۳ساعت

برچسب: نویسنده: هلیا صمیمی تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 20:42

او بر نمی گردد...!! ﺑﻐﻞ ﮐﻦ ﺑﺎﻟﺸــﺖ ﺭﺍ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺍﻭ ﺑﺮﻧﻤﯿــــﮕﺮﺩﺩﺑﻬﺎﺭ ِ ﻣﻤﻠﻮ ﺍﺯ ﮔﻠﻬــــﺎﯼ ِ ﺷﺐ ﺑﻮ ﺑﺮﻧﻤﯿــــﮔﺮﺩﺩﺧﻮﺩﺕ ﺩﺳﺘﯽ ﺑﮑﺶ ﺭﻭﯼ ِ ﺳﺮﺕ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻧﻮﺍﺯﺵ ﮐﻦﺳﺮﺍﻧﮕﺸﺘﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﺰﺩ ﺷـﺎﻧﻪ ﺑﺮ ﻣﻮ ﺑﺮﻧﻤﯿـــﮕﺮﺩﺩﺩﻟﺖ ﭘﺮ ﻣﯿـــﮑﺸﺪ ﻣﯿﺪﺍﻧﻢ ﺍﻣﺎ ﭼﺎﺭﻩ ﺗﻨﻬـــﺎﯾﯽ ﺳﺖﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺩﺭﯾــﺎﭼﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﺗﺎ ﺍﺑﺪ ﻗﻮ ﺑﺮﻧﻤﯿــــــﮕﺮﺩﺩﺑﺒﻨﺪﯼ ﯾﺎ ﻧﺒﻨــﺪﯼ ﺳﺒﺰﻩ ﻫـﺎ ﺭﺍ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺑﺎﻥﻧﮕـﺎﻩ ِ ﮔﻮﺷﻪ ﯼ ِ ﻗﺎﺑﺶ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺳﻮ ﺑﺮﻧﻤﯿـــﮕﺮﺩﺩﻫﻮﺍ ﻏﻤﮕﯿﻦ، ﻧﻔﺲ ﺧﺴــﺘﻪ، ﺩﺭ ﻭ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻟﺐ ﺑﺴﺘﻪﺳﮑﻮﺕ ِ ﺧﺎﻧﻪ ﺳﻨﮕﯿﻦ ﻭ ﻫﯿــــﺎﻫﻮ ﺑﺮﻧﻤﯿــــﮕﺮﺩﺩﮔﺬﺷﺖ ﺁﻥ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﻭ ﺁﻥ ﺣﯿـــﺎﻁ ﻭ ﺷﻤﻌﺪﺍﻧﯽ ﻫﺎﻫﻮﺍ

برچسب: نویسنده: هلیا صمیمی تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 20:42

به حال آرزوهای محال خویش می‌گریم..!!! برای آرزوهای محال خویش می‌گریماگر اشکی نمانَد، در خیال خویش می‌گریمشب دل کندنت می‌پرسم آیا بازمی‌گردی؟جوابت هرچه باشد، بر سوأل خویش می‌گریمنمی‌دانم چرا اما به قدری دوستت دارمکه از بیچارگی گاهی به حال خویش می‌گریماگر جنگیده بودم، دستِ‌کم حسرت نمی‌خوردمولی من بر شکست بی‌جدال خویش می‌گریمبه گردم حلقه می‌بندند یاران و نمی‌دانندکه من چون شمع هرشب بر زوال "خویش" می‌گریمنمی‌گریم برای عمر از کف رفته‌ام، امابه حال آرزوهای محال خویش می‌گریم..!! نوشته شده در دوشن

برچسب: نویسنده: هلیا صمیمی تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 20:42

هرگاه یک نگاه به بیگانه میکنی..!! هرگاه یک نگاه به بیگانه می کنیخون مرا دوباره به پیمانه می‌کنیای آنکه دست بر سر من می‌کشی! بگوزمان آینده دوباره موی که را شانه می‌کنی؟گفتی به من نصیحت دیوانگان مکن!باشد، ولی نصیحت دیوانه می‌کنیای عشق سنگدل که به آیینه سر زدیدر سینه‌ی شکسته‌دلان خانه می‌کنی؟بر تن چگونه پیله ببافم که عاقبتچون رنگ رخنه در پر پروانه می کنیعشق است و گفته اند که یک قصه بیش نیستاین قصه را به مرگ خود افسانه می کنی نوشته شده در شنبه بیست و یکم تیر ۱۴۰۴ساعت 21:56&nbsp نویسنده آرش

برچسب: نویسنده: هلیا صمیمی تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 20:42

پریدی از من و رفتی به آشیانه ی کی؟ پریدی از من و رفتی به آشیانه‌ی کی؟ بگو کجایی و نوک میزنی به دانه‌ی کی؟ هوای گریه که تنگ غروب زد به سرتپناه می‌بری از غصه‌ها به شانه‌ی کی؟ شبی که غمزده باشی تو را بخنداندادای مسخره و رقص ناشیانه‌ی کی؟ اگر شبی هوس یک هوای تازه کنیفرار مى‌کنی از خانه با بهانه‌ی کی؟ تو مست می‌شوی از بوی بوسه‌ی چه کسی؟ تو دلخوشی به غزل‌های عاشقانه‌ی کی؟ اگر کمی نگرانم فقط به خاطرِ اینکه نیمه‌شب نرساند تو را به خانه یکی... نوشته شده در دوشنبه هفتم مهر ۱۴۰۴ساعت 18:56&nbsp نوی

برچسب: نویسنده: هلیا صمیمی تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 20:42

تو مرا آزردی..!!

تو مرا آزردی...
که خودم کوچ کنم از شَهرت،
تو خیالت راحت!!
میروم از قلبت،
میشوم دورترین خاطره در شب‌هایت
تو به من میخندی!
و به خود میگویی: باز می‌آید و میسوزد از این عشق ولی...
برنمی‌گردم، نه!
میروم آنجا که دلی بهر دلی تب دارد...
عشق زیباست و حرمت دارد...

سهراب سپهری


نوشته شده در سه شنبه نهم دی ۱۴۰۴ساعت 20:18&nbsp نویسنده آرش

برچسب: نویسنده: هلیا صمیمی تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 20:42

صفحه بندی